سلناسلنا، تا این لحظه: 13 سال و 2 ماه و 15 روز سن داره

سلنا فرشته کوچولوی مامان و بابا

خونه خاله زهره

امروز 3شهریور سال 93 باهمدیگه رفتیم خونه دوست قدیدمیم که مثل خواهرمه،  اتفاقا اونم دوماهه که نی نی آورده "سوفیا " شده مثل دختر خاله ات  اونجا کلی بچه های فامیل بودن و باهات بازی کردن خیلی بهمون خوش گذشت
5 شهريور 1393

خاطرات يك تا دوسالگي

فال امروز چهارم شهریور 93با شکوفه رفتیم فال قهوه گرفتم، اولین نیتم تو بودی دختر قشنگم، جالب بود که اولین حرفی هم که گفت راجع به تو بود: اختر: دختر داری؟ من: بله! اختر: آینده خوشگلی داره، من::-D، از خوشحالی بال درآوردم آخه از الان آرزوی خوشبختی تو رو دارم   يك روز زيباي پاييزي امروز رفتيم طرف هاي شركت بابايي اونجا ي كاري داشت گفتيم تا بابايي كارش رو انجام ميده من و دخترم هم ي گشتي بزنيم  اول رفتيم به پاركي كه روبروي آزمايشگاهي بود كه توي بارداريم اونجا آزمايشاتم رو انجام ميدادم . او ن موقع ها كه باردار بودم باورم نميشد ي روزي با دخترم بريم و اونجا رو بهش نشون بدم بعدش دوتايي رفتيم فودكورد روبروي...
5 شهريور 1393

لحظه های شیرین

دخترگلم تاحالا که یکساله شدی لحظه های شیرین زیادی رو برای من و باباته ایجاد کردی، اولین باری که غلط زدی4ماهگی،  اولین باری که خودت نشستی. 7ماهگی، اولین دندونی که درآوردی 10 ماهگی،  اولین ایستادنت. یکسالگی، حرفهایی که زدی تاحالا ماما، بابا، دد، دت، بد و... اولين باري كه توي رورويك نشستي 5 ماهه بودي گلم اولين شمالي كه رفتيم آبان ماه سال 1392 بود و شما سه ماه داشتي  ​ يه روز خوب بهاري با مامان و بابات در پارك ثاراله كه شما 7 ماهه بودي و تعطيلات عيد سال 1393 بود ، اولين بهار زندگيت امروز براي اولين بار در سن يكسالگي سوار تاب شدي نميدونم چرا تاالان ميترسيدم بزارمت روي تاب راستی کم کم میخوای قاشق ر...
1 شهريور 1393
1